این روزها چه زیباست
تعطیلات این چند روز ه رو دوست داشتم میرفتیم مسافرت ولی دیدم که هم جاده ها شلوغه هم اینکه هوا سرد هست به خاطر همین تو خونه نشستیم و 3 نفری خوش گذروندیم . 
چهارشنبه ایی هم ملی جون (زن دایی احسان ) نذری درست میکردن و رفتیم اونجا . خیلی خوش گذشت من مسول این بودم که عدس پلو ها رو بریزم تو ظرف . 


پنجشنبه ایی ظهر سودابه جون زنگ زد گفت بیاید خونمون . و ما همه با خاله و گلنوش و نگین و مامانم راهی خونه سودابه جون شدیم ناهار قیمه نثار بود
اقای زاجکانی تو مسجد نذری میدادن و برای ما غذا رو اورد تو خونه . خواهر سودابه جون هم برامون فال قهوه گرفت خیلی خوش گذشت 
اینقدر زندگی من اروم و ساکت هست که تو فال من هیچی نبود فنجونم سفید سفید بود
تا 6 اونجا بودیم بعد رفتیم خونه عموم شام هم اونجا بودیم .
بنده خدا احسان از 1 تا 12 شب تنها مونده بود خونه حوصله اش هم سر رفته بود. زنگ میزد و می گفت حوصله ام سر اومده دیگه زودی بیایید خونه . 







این روزها چه زیباست
